زندگی تلخ ترین ....خواب من است!!!!!
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سرِ هر کوی و بام خاست
پرسید زآن میانه یکی کودکِ یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست
آن یک جواب داد :چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که متاعی گران بهاست
نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت :
این اشک دیده ی من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوبِ شبانی فریفته است
این گرگ سال هاست که با گله آشناست
بر قطره ی سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۹ ساعت 14:11 توسط fatima
|